آن قدر معلوم شد که هیچ معلوم نشد

هر گونه کپی و برداشت از مطالب و اشعار این وبلاگ تنها با ذکر نام نویسنده آن مجاز است

سخت ترین کار جهان

سلام بر خورشید است

قبل از خورشید 

سلامت را

پاسخ گفته ام

قبل از خورشید

گونه هایت را 

سرخ دیده ام.

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٩/٢ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


وقتی رفت همه جا تاریک شد .در تنهایی ، این تاریکی را بیشتر حس

کردم که هم آزار دهنده بود و هم سرما بخش وجودم . بدتر از تاریکی ،

عینکم را هم جایی گداشته بودم که نمی دانستم کجاست .. ابتدا باید

آن را پیدا می کردم و به چشم می زدم تا کبریتی ، فندکی گیر بیاورم و

بعدا چراغی روشن کنم . متاسفانه جای هر کدام از اینها برایم توی ذهنم

خاموش شده بود . تاریکی بیشتر به خاموش بودن ذهنم دامن زده بود .

کورمال کورمال رفتم کنار پنجره ، با حسی شبیه حس کورها که بیشتر با

بویاییشان و گرفتن ردی مبهم از چیزی راه می روند. در قاب پنجره هزاران

هزار چشم از گربه سانان ، ببرها ، پلنگ ها و هیکل دیوها و اجنه ها مثل

سپاهی از خصم رد می شدند. حتما که می توانستند به درون راه یابند،

چون لای پنجره را اندکی باز گذاشته بودم . سعی کردم چشمانم را

بیشتر باز کنم و خوب ببینم اما با هر بار تقلا ، تاریکی چشمم را

بیشتر می بست و چنان مرا در آغوش خود گرفته بود که نمی توانستم

به راحتی قدمی بردارم. از کنار پنجره راه افتادم طرف آشپزخانه . کبریت را

باید همانجا پیدایش می کردم . گرچه گاهی توی کمد یا کتابخانه یا بوفه

هم کنار جاشمعی دیده بودم .  درست است ! در کشوی اجاق گاز

است !! با لمسش و صدای خاص و آشنایش خوشحال شدم و احساس

گرما به تنم آمد. در تاریکی مطلق چقدر این جعبه مقوایی گرانبها شد !!!

کبریتی کشیدم و در یک آن تمام اسباب _ اثاث خانه هویتی دیگر یافتند.

سایه ها آمدند و به درودیوار چسبیدند و حتی از سقف خالی خانه آویزان

شدند. کلیسایی یادم افتاد که پیکره ها و نقاشی های گچی میکل آنژ را

در بر گرفته بود. اما اینجا فرق داشت. سایه ها حرکت می کردند و در

کانون دستم به انگشتانم برمی خوردند .پرده ها مثل پرده سینما از

خودش سایه نشان می داد. لباس ها در این گوشه و آن گوشه به شکل

آدم هایی اندوهگین و در هم برهم  روی زمین می خزیدند. با وهمی که

از این شکلها برایم آمد گام هایم را تند تند برداشتم و از کنار این همه

موجودات که آزارم می دادند رد شدم تا زودتر به چراغ برسم . پا به پله ها

گذاشتم و تا به بالای پله برسم که حدودا سی چهل تا بود سیاهی

عظیمی از سایه ها و چشمها دنبالم راه افتاده بود. چراغ را بالای کمد

فرسوده و قدیمی از کارافتاده ایی گذاشته بودیم که در آن خرت و پرت ها

را می ریختیم که دلمان نمی آمد به آسانی از دستش بدهیم. سایه ام

حدود سی چهل متر از خودم درازتر و بزرگتر شده بود و پیشاپیش من با

روحیه ای متزلزل جلو می رفت. حتما که چراغ برایم در این موقعیت نجات

بخش بود! کبریت را در دستم فشردم و جثه چراغ را با تمام ظرافتش در

دستانم آرزویی بزرگ قلمداد کردم. سایه ها و چشمها دیگر داشتند از

خودشان صدا هایی می دادند. خوشبختانه چهارپایه آنجا بود و وقتی

چراغ را از بالای کمد کهنه برداشتم پایه لرزان و کمی دررفته آن از افتادن

نگرانم نکرد. با چراغی روشن و با شادی از پله ها پایین آمدم و بی توجه

به آن همه سایه که زیر دست و پایم مانده بودند ، آن را در اتاق روی میز

گذاشتم . انگار از فتح سبلان برگشته بودم. همه جا روشنایی دویده بود

و من توانستم عینکم را روی همان میز کنار کتاب امتحانم ببینم . کتاب را

در آغوشم فشردم ، عینک رابه چشمم زدم و رفتم کنار پنجره..... شهر

چقدر زیبا بود. همه ستارگان در آغاز آذر ماه به زمین آمده بودند و من تنها

نبودم  .....

........................برق همه ی خانه ها رفته بود.

 

 

 

                               داستان کوتاه : سلام بر آذر 

                                      ( آذر پورپیغمبر) 

                                        1396/8/30

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٩/۱ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


به راحتی خیالم دیگر خوابی نیست 

به هر خوابم بهتر از بیداری نیست 

از زمانه به خود آمده ست روزگارم 

بیدلی ام دیگر از دلدادگی نیست

 

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/۸/۱۳ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


همه می گویند بنویس

من هم با خنده ای می گویم

باید بیاید تا بنویسم 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱٧ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


اما من

با تمام موهایی که 

روی سرت سفید شده اند

و نشانه تسلیم 

در برابر عشق است

کار دارم !

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱۳ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

 

 

در هوای بارانی

از چشم تو می شوم

که نه ابری است

نه رنگی

نه آسمانی  

فقط باز می شود

از خواب و رویا

برای بیدار کردن من 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱۱ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


هنوز هم 

از سری که برباد است

پاهایم در آب 

ماهی ها را عاشق می کند

عاشق طعمه های تو 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱۱ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


در این روزهای پر مهر و مهربانی

این چه شورش است

که در برگ برگِ عالم هست ؟!

زشتی ها رفته اند

زیبایی ها آنلاین اند

حسین هم آنلاین است !

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/٢ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


انار هم می داند

برای رسیدن به آذر 

از ماههایی باید بگذرد 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٧/۱ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


پاییز می آید 

خشک 

سرد 

زرد 

و هر گونه اندوه 

دلتنگی 

و بیهودگی

مثل ریزش برگ ها

بیفایده است

اینها را

تو یادم داده ای و

یادم داده ای بخندم 

و دلربایی کنم

با خنده

حتی در فصل جداییها ،

از پاییز .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


در آیین عشق 

تنها دعای کارساز

دعای خیر مادرم است 

بعد از آن همه " باطل " اند

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


سلام تو هر صبح 

صدای سکه میدهد

در قلک خورشید

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


قبل از این که 

پاییز از راه برسد

دلتنگی خاصی

از راه رسیده است

قسم می خورم به مذهب تو

در زیر پاهایم حتی

انگوری را هم له نکنم !

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


همه به دنیا می آیند 

و

همه از دنیا می روند

مهم این است

به دنیای چه کسی 

می آیی 

و 

از دنیای چه کسی

می روی ......

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


خط ها

به ما راه را نشان می دهند

رنگ ها

زندگی را ..... فصل را 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


آنچه در من است

من خسته را

خستگی ناپذیر

تو را تغییر ناپذیر

و همه چیز را با خود

عوض می کند

آن چنان که

انگشتانم را قلم

و کاسه های چشمم را 

پیاله های

شراب می کند 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


تو چیزی را گُم کرده ای ؟

من در خم این ساحل

در بزرگی این دریا!!

صخره ها !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٥ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


تنها به یک پر 

امید رهایی داشتم

آتش زدم

سیمرغ واقعی سوخت

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


از این همه قاصدک که بی خبر آمدند 

برای تو این بار من خبری دارم

تا سرما از راه برسد 

از آنها می بافم  

لباس زمستانی ایی شاهکار.................!!!!!

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


کولی تابستان با عشوه 

رخت قرمز را می کَنَد

با شادی و رقص و خنده 

دایره خورشید را میزند 

میداند دوباره می آید

با دل و جان می زند

کولی زردی در راه است  

به پیشوازش می رود

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٠ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


منم که با باد بسته ام

مو  را

من را سلسه می برد

تو را گیسو

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٧ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


الان فصل برداشت است

برداشت انگور

اما من تنها مشتی خاک برداشتم 

و از این مست شدم

بگذار دیگران

هر برداشتی می کنند ، 

بکنند!!!!

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٦ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


بعد از عمری  

فقط یک بار گریستم

بی تفاوت از دیدن قاصدکی شدم 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


پاییز کم کم نزدیک می شود 

و من کم کم

از پاییزدور می شوم

تمام دلتنگی ها

تنهایی ها

و غم و

نومیدی خزان را

به ورشکستگان عشق میسپارم

و روسفید از باران 

باز هم یکباره

به سبز می پیوندم  

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

طراحی با خودکار : بهار 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


سویا ددیم

گل منی آپار

سولار دایی م

دوری آخار  

اوره ییم یانیر

اوزوم اوزومه   

قویما منی

بوننان چوخ آخام

منه تای ته قالیبسان

 گوی یئر آراسیندا 

گل بیر گئجه یوخ

ایشیق گوندوزده آپار

گئمه سن

باتیخ باتیخ یئرله ره

منه قوناغ اول کی

دوم دوریام

سونرا منی گچیت

سل کیمی آپار

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳۱ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

نقاشی طبیعت بیجان 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳۱ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


ای عشق !

به راه شیرین اش 

در پاهایم 

انارها میترکد

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳٠ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


  • مادر در اتاقش خوابیده بود. 
 لبخند ملیحی بر لبهای بیدارش داشت. منم پیشش بودم. 
 به آرامی برخاست و رفت  دستشویی. در را هم به هم نکوفت. 
 ارام رفت. اندکی  بعد صدایش از آشپزخانه  آمد. 
به عادت همیشگی با صدای بلند حرف می زد. 
 گاهی هم بلندمی خندید.  گفتم شاید من اشتباه دیدم که رفت طرف دستشویی. 
پا شدم و رفتم دنبال صدایش. اره تو آشپزخانه بود.  
پدرم مات و مبهوت در جایش خشکیده و نگاهش می کرد.  
مادر سرپا ایستاده و رویش به پنجره بود و موهای دختری را می بافت. 
دختر بی هیچ عکس العملی پشتش به مادر بود . و مادر پشتش به پدر . 
چیزی آزارم داد.  دوباره برگشتم طرف اتاقی که مادر پیشم بود و روی تخت خوابیده بود.
 آره باز هم همان جا بود   . روی تخت .  با لبخند معروفش در بیداری.  صدایش زدم.
 چشم هایش را باز کرد   . اما چشم هایش مال او نبود   . شبیه چشم حیوان بود   . 
خط عمود در وسط و هاله طوسی رنگ پیرامون اش خط عمود را تیره تر نموده بود   . 
دستش را بلند کرد که من را بگیرد.  اما خوشبختانه این کابوس زود تمام شد . 
با عرق سردی چشم هایم را باز کردم.  لبخند به چهره ام آمد   . 
ناگهان در اتاق  با صدای بلندی باز و بسته شد. 
نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳٠ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


خورشید که می رود 
تاریکی 
همه جای دنیا را 
فرا می گیرد 
پرنده ها 
صدایشان خاموش 
و رشد گلها 
در گلدان 
متوقف می شود 
تنها امیدم
 ماه ی ست 
در قاب پنجره 
که آرام آرام 
بر چشم من میخزد............ 
آه ! 
چقدر زیباست 
خوابی که 
ماه من 
آن را روشن می کند 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳٠ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


تقصیر من نیست

هر گلی 

رو به سوی خورشیدی 

بال و پر می گشاید

 



نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۳٠ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


یهودای من نیست که 

وقتی می آید 

چاله های ذهنم پر می شود

و چاله های گونه ام گود 

وقتی هم می رود 

آینه تازه ای می برد 

و ....

آیینی 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٩ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


اسکیس با خودکار قرمز 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢۸ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


من و تو 

از برگزیدگانیم

تنها آمدیم 

تنها می رویم !

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٦ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


در سایه ای نشسته ام

به شکل درخت

سایه اگر سایه باشد

شکل تو باید.

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٥ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


عنوان : همسایه

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢۳ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


گاهی وقتها ناتمام ها را دوست دارم

ناتمام های دیده نشده را............

از آنجا که همه چیز بعدا تمام و خاتمه می یابد

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢۳ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


: طراحی با مداد و روان نویس

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٢ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


از این زمینیان

رنگ چهره ام همیشه

سفید و زرد است

 ماه هم به من رفته است

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢۱ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


آن که بود

رفت

آنچه بود

نمی رود !

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢۱ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


به دیگران بخشیده ایی 

با تسبیح و سجاده ات نوری

مرا هم حبس ابد داده ایی

در سیاه چاله چشمانت گویی !!!!!

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٠ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٠ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


به انزوا رفتن را 

هیچوقت دوست نداشتم 

و ندارم

اما دوست دارم 

از میان بهترین چیزها 

" یکی " را 

که خوب ترین است 

انتخاب کنم

حتی :

تنهاترین تنهایی را

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٢٠ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نه از ساقی خبر دارم نه از می

نه از خانقاه و نه از واعظ وی

مدام مدهوشم از مهر نمازش

نه از غم ها خبر دارم نه از نی

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٩ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


ماه هم ،

ماه قدیم !!!!

امشب ماه را

من بلاک کردم 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٧ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


پای نوشته هایم 

همیشه امضائی هست

به شکل قاصدک

اگر نمی بینید

مدام در سفر است

با کوله بار شعرم

به سوی او

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

توبه نمی شوی

ابتدای آن هم

اشاره به تو هست

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٦ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٦ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


از تو 

گریزم نیست

هر کجا می روم 

از خلوتگاهی

آنجا می شود

زیارتگاهی

 

 

                                          آذر:

                                     15 مرداد 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٦ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٥ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته هایم را 

آب باران 

خیس کرده است

جوانه زده است

نقطه های دیدار

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٥ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


وقتی می روی

از جاهایی دیگر می آیی و

از راه هایی دیگر

خورشید هم

از جایی که غروب می کند

طلوع نمی کند

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٥ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


یا ضامن آهو

آهوی تو را می دانم

اما از پرنده خودم

هیچ خبری نمی دانم !

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٤ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


جمعه هم

روز بدی نیست

از سر دلتنگی زیاد

من هم نوشته ام

او می آید

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٤ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

امام زمان هم بیاید

دلتنگی جمعه را

فرهاد زیبا می خواند 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱۳ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

خبرش حتما

به گوش ات می رسد

که دسته دسته موی سفید 

در سر من

بعد از تو 

سبز شده اند


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٢ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


چه انتظار شیرینی

وقتی که در فراقش 

نظر به سوی

نرگسی ها می کنی

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٢ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

موضوع نقاشی : اوشاغ 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱۱ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٠ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


به انزوا می روم 

با قلم و کاغذی

به خاطر تو

ریاضت بکشم 

نقاشی به تاریخ بهار 96

: با مداد 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٠ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


از این پنجره ها 

هزار تا می خواهم

از این دیوارها 

هیچ .....

پرنده هم آرزویش را

به آرزویم 

گره زده است 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱٠ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


محال است 

ماه برود 

از بادی 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٩ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


تنها نشسته ام

دست از جانان شسته ام

اما ایکاش

چایی را دم نمی کردم

در قوری ترک خورده ی قدیمی

با طرح گل رز 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٩ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

این از شگرد آفتاب است

که می رساند 

دانه ها را به بار

در تابستان هم

 نرسید یار 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/٩ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

خودمان را

در اینه روزگار

هیچوقت نگاه نکردیم

نخواستیم از دو تن

بیشتر شویم

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۸ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


می شتابیم باز هم

به سوی تنهایی

هر چه پیش آمد

از تنهایی آمد 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۸ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


رودخانه وجودت 

چه خوش است 

صبح

وقتی از کنارم می گذرد

تا دستی بر آن زنم

صورتم را بشویم

و از تلاطم ات

پایی را مراقب باشم

که به آینه ات برنخورد 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

 

خوشا به حال برگی

که در کنار انگور

مست می شود


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

 

 

گوزلریمی هامی دان یومموشام

قرانلیخ دونیامی ایشیقلاندیرمیشام

گتمیشم آیری بیر عالمین سراغینا

الیمی ایاغیمی بولاغیندا یوموشام

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


می گویند

هر سال یک رنگی دارد

رنگ امسال زرد شد 

از پژمردن گلی

.... مریم  


نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

نقاش توام

و همیشه پاهایت را

به شکل " آمدن " می کشم

هیچگاه از تو

دست نمی کشم 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


شب است و 

ستارگان

به خوشبختی خود می درخشند

ماه

در کاسه ی روح خود

به روغن نور افتاده

و 

من تنها

غصه ی نیمه دیگرم را

میخورم !

نوشته شده در ۱۳٩٦/٥/۱ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۳۱ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


الان وقت آن است 

که ققنوس بخواند

زیر خاکستر تابستانم 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۳۱ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


سکوت من 

مملو از آرامش آفتابگردان ها 

و قاصدک های باخبر است 

در ظهر داغ تابستان 

آبستن گرمایی هستم

فاقد بچگی هایم

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۳۱ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

مجموع شعرم 

از آغاز 

تا آخر 

به ظهر نمی رسد

از سلامی

در صبح تابستان

هنوز داغِ داغ است !

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/٢٥ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()



Design By : Pars Skin