آذر

هر گونه کپی و برداشت از مطالب و اشعار این وبلاگ تنها با ذکر نام نویسنده آن مجاز است

پاییز می آید 

خشک 

سرد 

زرد 

و هر گونه اندوه 

دلتنگی 

و بیهودگی

مثل ریزش برگ ها

بیفایده است

اینها را

تو یادم داده ای و

یادم داده ای بخندم 

و دلربایی کنم

با خنده

حتی در فصل جداییها ،

از پاییز .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢۸ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


در آیین عشق 

تنها دعای کارساز

دعای خیر مادرم است 

بعد از آن همه " باطل " اند

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


سلام تو هر صبح 

صدای سکه میدهد

در قلک خورشید

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


قبل از این که 

پاییز از راه برسد

دلتنگی خاصی

از راه رسیده است

قسم می خورم به مذهب تو

در زیر پاهایم حتی

انگوری را هم له نکنم !

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


همه به دنیا می آیند 

و

همه از دنیا می روند

مهم این است

به دنیای چه کسی 

می آیی 

و 

از دنیای چه کسی

می روی ......

 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


خط ها

به ما راه را نشان می دهند

رنگ ها

زندگی را ..... فصل را 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


آنچه در من است

من خسته را

خستگی ناپذیر

تو را تغییر ناپذیر

و همه چیز را با خود

عوض می کند

آن چنان که

انگشتانم را قلم

و کاسه های چشمم را 

پیاله های

شراب می کند 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٧ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


تو چیزی را گُم کرده ای ؟

من در خم این ساحل

در بزرگی این دریا!!

صخره ها !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٥ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


تنها به یک پر 

امید رهایی داشتم

آتش زدم

سیمرغ واقعی سوخت

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٤ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


از این همه قاصدک که بی خبر آمدند 

برای تو این بار من خبری دارم

تا سرما از راه برسد 

از آنها می بافم  

لباس زمستانی ایی شاهکار.................!!!!!

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


کولی تابستان با عشوه 

رخت قرمز را می کَنَد

با شادی و رقص و خنده 

دایره خورشید را میزند 

میداند دوباره می آید

با دل و جان می زند

کولی زردی در راه است  

به پیشوازش می رود

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/٢٠ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


منم که با باد بسته ام

مو  را

من را سلسه می برد

تو را گیسو

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٧ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


الان فصل برداشت است

برداشت انگور

اما من تنها مشتی خاک برداشتم 

و از این مست شدم

بگذار دیگران

هر برداشتی می کنند ، 

بکنند!!!!

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٦ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


بعد از عمری  

فقط یک بار گریستم

بی تفاوت از دیدن قاصدکی شدم 

 


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


پاییز کم کم نزدیک می شود 

و من کم کم

از پاییزدور می شوم

تمام دلتنگی ها

تنهایی ها

و غم و

نومیدی خزان را

به ورشکستگان عشق میسپارم

و روسفید از باران 

باز هم یکباره

به سبز می پیوندم  

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


 

طراحی با خودکار : بهار 96

نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۱٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()


نوشته شده در ۱۳٩٦/٦/۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط آذر پورپیغمبر نظرات ()



Design By : Pars Skin