داستان کوتاه :جمعه در کلیمانجارو

با خودم گفتم این که همیشه فقط با خودش حرف می زند ، لااقل بروم با

آن گروه به کلیمانجارو. 

چایی داغ را هورت هورت می خوردم و قند را زیر دندانم با هیجان می

جویدم . گفتم آنها همش چند قدم با من فاصله دارند خوب است که به

آنها ملحق بشوم . از جایم برخاستم و چایی تازه ای را دوباره در لیوانم

ریختم. نزدیکشان که رسیدم یکی شان با انگشت اشاره به قله اشاره

کرد و رو به من خندید.داشت در اطراف قله قدم می زد و می دوید. یکی

هم در کناره های یخچال عکس یادگاری می گرفت. آن که قله را فتح

کرده بود یک زن بود و آنچنان که قهقه میزد می شد عمق شادی اش

را تخمین زد. منم می گریستم و اشک از چانه ام سرازیر می شد و به

سینه ام می ریخت. تنها آوردن اسم کلیمانجارو کافی بود اشک من را

جاری کند. نمی خواستم کسی اشک منو ببیند  . چایی ام یخ بسته بود

و مجبور شدم برخیزم تا یکی دیگر هم بریزم . حسابی سردم شده بود.

پسرم دید که پهنای صورتم پر از اشک هست اما خودش را به ندیدن زد و

پلک هایش را پایین آورد. از روح من به خوبی خبر داشت. جای من

نشسته بود و برای خودش تنها - تنها لقمه می گرفت. ذوباره لیوان به

دست قاطی گروه شدم و سجده رفتن آنها را به شوقی عظیم شاهد

شدم. من چرا نمی توانستم مثل آنها به سجده بروم؟ برنامه مستند که

تمام شد پسرم با پدرش آماده شدند که به کوه بروند و بر سر این که کجا

بروند بحث می کردند . پسرم چنان لباس به تن می کشید انگار از سهم

من چیزی بدون اجازه برداشته است. دخترم صدایم زد و پرسید الان که

خواستگار می آید و حرف هایمان را می زنیم من چی بپرسم ؟ بیدرنگ

گفتم بپرس ببین کلیمانجارو را می شناسد ؟

 

 

                        

/ 0 نظر / 16 بازدید