چرت نیمروز ( داستان )

  • مادر در اتاقش خوابیده بود. 

لبخند ملیحی بر لبهای بیدارش داشت. منم پیشش بودم. به آرامی برخاست و رفت دستشویی. در را هم به هم نکوفت. ارام رفت. اندکی بعد صدایش از آشپزخانه آمد. به عادت همیشگی با صدای بلند حرف می زد. گاهی هم بلندمی خندید. گفتم شاید من اشتباه دیدم که رفت طرف دستشویی. پا شدم و رفتم دنبال صدایش. اره تو آشپزخانه بود. پدرم مات و مبهوت در جایش خشکیده و نگاهش می کرد. مادر سرپا ایستاده و رویش به پنجره بود و موهای دختری را می بافت. دختر بی هیچ عکس العملی پشتش به مادر بود . و مادر پشتش به پدر . چیزی آزارم داد. دوباره برگشتم طرف اتاقی که مادر پیشم بود و روی تخت خوابیده بود. آره باز هم همان جا بود . روی تخت . با لبخند معروفش در بیداری. صدایش زدم. چشم هایش را باز کرد . اما چشم هایش مال او نبود . شبیه چشم حیوان بود . خط عمود در وسط و هاله طوسی رنگ پیرامون اش خط عمود را تیره تر نموده بود . دستش را بلند کرد که من را بگیرد. اما خوشبختانه این کابوس زود تمام شد . با عرق سردی چشم هایم را باز کردم. لبخند به چهره ام آمد . ناگهان در اتاق با صدای بلندی باز و بسته شد.

/ 0 نظر / 9 بازدید